| • چکیده : |
,"بیش از یك سال از آشنایی كژال و فرید میگذشت. با وجود علاقهشان به یكدیگر، مدتی بود كه با هم جروبحث داشتند. كژال بنا بر شغلی كه داشت، مطالعة بسیاری دربارة زندگی انسانهای موفق كسب كرده بود و میاندیشید كه حد زیادی بتواند زندگی مشترك بیدغدغهای را در آینده داشته باشد. او نسبت به جنس مرد كاملا واقعبین بود و سعی میكرد در رابطهاش دچار احساسات نشود و بتواند به پشتوانة عقل بر احساس خود فایق آید. اما زمانی كه تصمیم گرفت، برای نوشتن راهی سفری شود، در درهای سقوط كرد و به بیمارستان منتقل شد. كژال چند روز در بیخبری و بیهوشی صدایی میشنید، آن صدا، صدای فرید بود پر از حساس دردمندانه یك مرد كه چون نوای خوش موسیقی بر گوش جانش مینشست و احساسات كژال را بیدار میكرد." |