| • چکیده : |
,"این رمان، به شیوهی نگارش روایی تنظیم شده و راوی آن، دختركی با صداقت و صمیمیت كودكان نابالغ است. او با همین بیان كودكانه و صمیمی، ستم و تبعیضی را روایت میكند كه نژاد برتر در كشور منادی "حقوق انسانی" در گسترهی جهانی بر نژاد كهتر روا میدارد. این روایت، اما، به زبان زمخت گلوله و باتوم، و نبردها و گریزها و بگیر و ببندهای خیابانی نیست، بلكه به زبان احساس و در قالب تعارضهای نمایان در زندگی روزمرهی افرادی از نژاد كهتر است؛ به بیان دیگر، نمایشگر كنشها در نبرد نابرابر میان دو نژاد نیست، بلكه بیانگر واكنشها و نتیجههای رفتاری و روانشناختی این كنشها در زندگی سیاهان است. در این داستان، به تصریح كتاب: "نویسنده، خود در جایگاه راوی، خاطرههایی از دوران كودكی پرنشیب و فراز خویش را به شیوهی چهارفصل روایت میكند؛ روایتی كه سرشار از یاس و امید، دلهره و جسارت، باورمندی و ناباوری، دوستی و كینهورزی، و تضادهای احساسی و رفتاری پرشمار دیگر است. در آبیترین چشم، زندگی خانوادگی راوی با زندگی خانوادهی سیاه دیگری ـ خانوادهی بریدلاو ـ گره میخورد. شخصیت محوری اصلی اثر، "پكولا بریدلاو، از همین خانوادهی محروم و آواره سردرمیآورد. پكولا بریدلاو، دختری است كه به تازگی دوران بلوغ راتجربه كرده است. او در خانوادهای با نگرشها، رفتارها، و كردارهای پرتضاد چشم به جهان گشوده است كه اعضای آن تنها در همنژاد بودن و همخانواده بودن اشتراك دارند. اعضای این خانواده ستمی دوگانه ـ از سوی نژاد برتر و پدر خانواده ـ را بردوش خود هموار میكنند؛ و این ستم بیش و بیش از همه بر پیكر نحیف و بیگناه پكولا، دختر نوجوان بیدفاع، روا داشته میشود. پدر، یكبار خانه را به آتش میزند و افراد خانواده را آواره و بیخانمان میكند؛ یكبار نیز، دنیایی از درد و رنج را بر سر دختر بیچاره و فلكزدهاش آوار میكند. در این میان، دختر با یك آرزوی بزرگ در دل زنده میماند: این كه چشمانی آبی، همچون دختركان سفیدپوست داشته باشد. او آبیترین چشمان دنیا را میخواهد"." |