| • چکیده : |
,"پسر باهوش و شجاعی به نام «آبین گل» در دهكدهای زندگی میكرد. در آن نزدیكی دیو بدجنس و ترسویی نیز درون یك غار زندگی میگذراند. آبینگل شبها بیدار میماند و به آسمان نگاه میكرد، یك شب كه دیو برای دزدی از مردم، به دهكده آمده بود، با دیدن آبینگل در آن موقع شب، او را تهدید كرد. اما آبینگل با درایت توانست او را به دست مردم بسپارد. دیو از آن پس از كارهایش پشیمان شد و چیزهایی را كه از مردم دزدیده بود به آنها برگرداند. او تصمیم گرفت خوب باشد و از آنپس به مردم در كارهای كشاورزی كمك میكرد. كودكان در این كتاب در قالب داستان میآموزند كه ترس همیشه موجب نابودی انسان میشود و در هر زمانی باید بهترین تصمیم را گرفت." |