| • چکیده : |
,"«مرجان» و «داریوش» بعد از ده سال امید داشتن فرزند، به آرزویشان میرسیدند. پس از ماهها انتظار، در شب وضع حمل، وخامت حال مرجان باعث میشود كه بعد از به دنیا آمدن نوزاد او دنیا را ترك كند. داریوش نوزاد تازه متولد شده را سبب مرگ همسرش میداند و قصد كشتن او را دارد؛ غافل از اینكه قلب كوچك او نیز روی سینة مادرش از كار افتاده است. همة اهل آن خانة باشكوه برای مراسم عزاداری آماده میشوند كه «بلقیس»، یكی از خدمتكاران، وقتی به سراغ جسد مرجان میرود، متوجة زنده بودن نوزاد میشود و به خاطر رفتار داریوش او را به «طوبی»، از دیگر خدمتكاران، میسپارد. و او دختر را نزد خود میبرد و او را «یلدا» مینامد. سالها بعد یك روز «وثوق»، پسرخالة مرجان، كه در گذشته دلبستة او بوده، به سراغ آنها میرود و در این میان ماجراهایی رخ میدهد كه در ادامة داستان بازگو میگردد." |