| • چکیده : |
,"«شیرجان»، پیرمرد كشاورز افغان، كه همكلامی جز كودك یتیم ـ اسلم ـ ندارد، درمییابد گروهی از سربازهای شوروی به نزدیكی روستا رسیدهاند. او، كه صلح و دوستی را بر جنگ و خونریزی ترجیح میدهد، به استقبال سربازان ارتش سرخ میرود و آنان را به خان? خویش خوانده و به پذیرایی میپردازد. رفتار پیرمرد بر اهالی روستا خوشنیامده و با وی از در اعتراض درمیآیند. شیرجان، اما، بر عقیده خویش پافشاری كرده و همچنان، مهمانان خویش را محترم میشمارد تا صبحی كه آنان میروند و ساعتی بعد جناز? جوانی از روستاییان را كه به دفاع از زمین و دام خویش در برابر متجاوزان ایستادگی كرده نزد شیرجان بر زمین میگذارند. پیرمرد، كه اكنون متوج? خطای خویش شده اسلحه برمیدارد و به قصد انتقام به اردوی روسها نزدیك گردیده شروع به تیراندازی میكند. در رد و بدل آتش، شیرجان، تیر خورده و دركوه مخفی میشود. دشمنان برای مجبور كردن وی به تسلیم، اسلم را آورده و شكنجه میكنند. شیرجان قصد تسلیم دارد كه روستاییان به یاریاش آمده و خصم را از پای درمیآورند. اما اسلم شهید شده و پیرمرد از این داغ به مویه مینشیند." |