| • چکیده : |
,"اسماعیل مدتها پیش در جبهه مجروح شده و در بیمارستان بستری میشود. خواهر و دامادش پس از چند روز او را یافته و به خان? خود میبرند. او قبل و بعد از بستری شدن، دو تن از دوستان همرزم خود با نام "عمار" و "جواد" را میبیند؛ عمار ظاهرا صاحب شركت بزرگی شده و جواد نیز به عنوان پزشك مشغول كار است؛ هیچیك از آن دو اسماعیل را مانند گذشته نمیشناسند و در زندگی امروز خود غرق شده است تا جایی كه جواد به اسماعیل توصیه میكند برای رهایی از برخی افكار بر طبل بیعاری بكوبد. اسماعیل سرخورده از دگرگونی افكار و رفتار دوستان خود به نوشتن خاطرات، حرفهای نگفته و درد و دلهای خود برای دوست شهیدش ـ حبیب ـ میپردازد." |