| • چکیده : |
داستان از زبان پسر بچهای به نام محمد "بازگو میشود" .هم صحبتهایش یك پیرمرد مسلمان عاشق ویكتورهوگو است و یك زنپیر دردمند .هر چند با بچهها حرف میزند و بازی میكند، اما با آنها یكی نمیشود ."...محمد در بخش آغازین داستان، روایتی از زندگی خود به دست میدهد :"آن اولها نمیدانستم كه رزا خانم به خاطر حوالهای كه آخر هر ما میرسید از من نگهداری میكند .وقتی این موضوع را فهمیدم، شش هفت سالم بود، و وقتی فهمیدم كه برایم پول میدهند یكه خوردم .تا آن وقت فكر میكردم رزا خانم به خاطر خودم دوستم دارد و هر كداممان برای هم ارزش خاصی داریم . یك شب تمام گریه كردم و این اولین غم بزرگم بود ."..." |