| • چکیده : |
,"نیكلای و مادرش، هفت سال پیش در پترزبورگ از هم جدا شدند. نیكلای تازه سرباز ارتش سرخ، بیمیل و گیج در جنگ داخلی شركت كرد. او از آفریقا و ایتالیا دیدن كرد و پس از سالها سرگردانی و هجران، اكنون دلتنگ شده و به دنبال وطن و مادر خود میگردد. او سرانجام در برلین مادر خود را مییابد، اما به نحو تكاندهندهای متوجه میشود كه چهرة او دیگر آن چهره باوقار پیشین نیست و به رنگ و لعابی آمیخته شده كه توان پوشاندن ویرانههای پیری را ندارد. او بعد از بازگشت به دیار و دیدار مادر، با حس تلخ سرخوردگی دوباره جنون سرگردانی خود را آغاز میكند." |