| • چکیده : |
,"در داستان حاضر، "هوا" پس از مرگ فرزندش "مهدی" بر اثر سانحهی تصادف، خاطراتی را از زندگی گذشتهی خود نقل میكند. او از ازدواج خود با "محمدحسن"، تولد دو فرزند با نامهای "امیر" و "مروارید"، و مرگ آنها بر اثر شیوع بیماری آبله سخن میگوید. سپس تولد سومین فرزند یعنی "زیبا" را خاطرنشان میسازد. پس از گذشت چند روز از تولد زیبا، "محمد حسن" بر اثر سكتهی مغزی میمیرد و "هوا" خود مسئولیت بزرگ كردن او را بر عهده میگیرد. تا این كه روزی خانوادهی همسرش كه به شدت با این امر مخالف بودند، او را از دلبستگی به "زیبا" برحذر میدارند. سرانجام نیز روز جدایی مادر و فرزند از یكدیگر فرا میرسد و بدین ترتیب...." |