| • چکیده : |
,"یك روز، وقتی "سارا" كوچولو از مدرسه به خانه آمد، كتاب فارسی خود را باز كرد تا از روی آن مشق بنویسد. اما چند لحظه بعد متوجه شد كه چشمانش كمی میسوزد و درد میكند. وقتی مادر سارا كوچولو دریافت كه دخترش از درد چشم رنج میبرد، فورا او را نزد چشمپزشك برد. دكتر پس از معاین? چشمهای سارا به او توصیه كرد كه از آن پس عینك بزند. اما وقتی سارا كوچولو با عینك در مدرسه حاضر شد با تمسخر دوستانش مواجه گردید، به همین دلیل تصمیم گرفت كه دیگر عینك نزند. اما طولی نكشید كه با وقوع ماجراهایی، او از این تصمیم خود منصرف شده و برای همیشه از عینك استفاده میكرد." |