| • چکیده : |
,"«آرمان» سردرگم بود، به هر سو كه مینگریست همهچیز و همهكس را علیه خود میدید. در این فكر بود كه چرا سرنوشت اینگونه با او بازی میكند و زندگی، جوانی و امید و آرزوهایش را برباد میدهد. نمیدانست به مادر، خواهر و برادرش، كه آرزوی خوشبختی او را داشتند، چه بگوید. آیا حقیقت را به آنان بگوید و یا نه، آن را طور دیگری جلوه دهد و به این ترتیب خود را در مسیر تقدیر و سرنوشت قرار دهد؟ آیا باید دل از همهكس و همهچیز بگیرد و آینده را در بدنامی و حقارت رها كند؟ آرمان كه سالها از اصرار مادر و خانوادهاش برای ازدواج خسته شده بود، میپذیرد كه اگر دختر مناسب و شایستهای بیابند به خواستگاری برود. ولی تقدیر او به گونهای رقم خورده بود كه نه تنها خانوادهاش بلكه خود او نیز آن را باور نداشت." |