| • چکیده : |
,"«آدیش» خیلی دوست داشت تا زودتر بزرگ شود و مانند پدر و مادرش از بینیاش آتش بیرون بیاورد. او كمكم بزرگ شد و از بینیاش آتش بیرون آمد. پدر و مادرش به او گفتند كه دیگر میتواند تنهایی زندگی كند، پس او در جنگل به راه افتاد. در راه پروانهای را دید و بالهایش را سوزاند، قورباغهای را كه مزاحمش شده بود، سوزاند. پس از چند لحظة دیگر، متوجه شد كه از بینیاش آتش بیرون نمیآید. ناراحت شد و به نزد پدر و مادرش برگشت. آنها وقتی متوجة كار زشت پسرشان شدند، گفتند: آدیش به پیش پروانه و قورباغه برو، از آنها عذرخواهی كن و پشیمانی خود را هم برایشان بازگو. آدیش به پیش آنها رفت و عذرخواهی كرد. پس دوباره آتش به بینیاش بازگشت. هدف نگارنده از نگارش كتاب حاضر، بیان عاقبت اذیت و آزار دیگران است. این كتاب برای گروه سنی «ب» به نگارش درآمده است." |