| • چکیده : |
,"«محبوبه» غرق در افكارش بود. به یاد مكث نگاههای سرهنگ بر روی چشمهایش افتاد. خوب كه فكر كرد، همانوقت هم برای لحظاتی، ناپاكی نگاه سرهنگ را در وجودش حس كرده بود. اما آن لحظه تلاش كرده بود به نحوی این رفتار را توجیه كند. برای همین، این تاثیر حسی را نخست به حساب حساسیتهای زنانهاش گذاشته بود... اندیشید: خدا كند، مهری اشتباه كرده باشد! اما احساس غریزی زنانهاش این نظر مهری را تایید میكرد. اگر هم او و هم مهری اشتباه كرده باشند چه؟! آنوقت او یك فرصت طلایی را برای یافتن «سلیمان» از دست خواهد داد. مهری كه نمیتوانست درك كند درون او چه غوغایی برپاست! برای همین است كه تمام حواسش متوجه حاشیه است و آنچه را كه باید، نمیبیند. آری، سلیمان و یافتن او مهمتر از هرچیزی بود، نباید شك میكرد." |