| • چکیده : |
,"در «رویای پوچ» راوی در خیال خود صبح یك روز برفی را تصور میكند؛ روزی كه قرار است با خواهر و برادرانش آدمبرفی بسازد. همچنین پدر و مادر را كه برای نماز صبح بیدار شدهاند. پدر برای گرفتن وضو به حیاط رفته و مادر نیز سر سجادة نماز نشسته است. اما پس از چندی راوی درمییابد كه آنچه تصور میكرده، رویایی بیش نبوده است. در پایان این داستان به نقل از راوی میخوانید: «دلم سخت میگیرد. فقط یك رویا بود. پدر سالهاست كه از دنیا رفته و مادرم فراموش كرده در كدامین بهار، مرا به دنیا آورده. چشمهای من هم گویی گریستن را از یاد برده است». این مجموعه، چندین داستان كوتاه و نثر ادبی از نگارنده را شامل میشود كه «رویای پوچ» یكی از آنهاست." |