| • چکیده : |
,"خلیل مردی معتاد و عیاش، به همراه همسرش «رویا» كه دخترعموی او بود و فرزندش، اسحاق زندگی میكرد. ابراهیم، پدر رویا به دلیل رفتارهای خلیل او را تهدید به جدایی از رویا كرده بود كه مرگ ناگهانی رویا، باعث شد ابراهیم او را از خانه بیرون كند. خلیل به تهران رفت و با شهره زنی مكار ازدواج كرد و سالها بعد تحت تاثیر حرفهای او، خلیل ادعای ارث و میراث از عمویش كرد و بعد از رسیدن به هدف خود اسحاق را با خود به تهران آورد. اسحاق كه نوجوانی دوازدهساله شده بود بر اثر رفتارهای خشونتآمیز و بیتفاوتیهای خلیل از خانه فرار كرد و تصمیم گرفت كه هیچوقت به خانه برنگردد!" |