| • چکیده : |
,""سپتیموس هیپ" پسری است معمولی كه به عنوان شاگرد سرجادوگر كل "مارسیا" هرروز در كتابخان? جادوگر مشغول به كار است و هر روز از او چیز تازهای میآموزد. روزی "سارا"، مادر سپتیموس هیپ، از مارسیا میخواهد كه به پسرش، فرصت استراحت بدهد تا به خانه بازگردد. سپتیموس با اجاز? مارسیا از خان? او میرود و قول میدهد تا نیمهشب بازگردد. در این میان او و "جنا"، خواهرش، سواری سیاهپوش را میبینند كه با اسبی به سرعت باد از كنار آنها میگذرد. آنها به دنبال اسب تا محل توقف آن میروند و درمییابند كه سوار، "سیمون" برادر بزرگشان است كه پس از مدتها نزد آنها بازگشته است. اما سیمون، پسرسابق نیست و در چشمهای او چیزی جز خشم و نفرت نمیباشد. "سیمون" "جنا" را بر خلاف میل او و مادرش برای سواری بر اسب خود، رعد، سوار میكند و با آخرین سرعت از آنجا دور میشود. جنا هرچهقدر تلاش میكند نمیتواند خود را از دست سیمون خلاص كند. در این لحظه هپتیموس به كمك جنا آمده و با نیروی افسون، اسب را از حركت بازمیدارد." |