| • چکیده : |
,"«فرنگیس»، سبویی در دست در راه بود كه دو سوار تفنگدار راه را به روی او بسته و او را ربودند. با داد و فریاد فرنگیس، مادرش به كوچه آمد و برای نجات وی با آن دو سوار درگیر شد. یكی از سواران با شلیك گلولهای او را از پای درآورد و فرنگیس را به عنوان هدیهای نزد صمصامخان برد. پدر فرنگیس به خان? ابراهیم رفت و ماجرا را برای او بازگو كرد. ابراهیم، تفنگ به دست به سرای صمصامخان رفت و پس از نجات فرنگیس در درگیری با صمصام او را كشته و خود نیز كشته شد. در مراسم عزاداری صمصامخان، مادر وی از پسر دیگرش، ضرغام، خواست كه طایف? ابراهیم را یك به یك بكشد و جوی خون راه بیاندازد. سواران صمصام، گروهگروه، مست و لایعقل به پشت در خان? ابراهیم میرفتند، فحش میدادند و سنگ پرتاب میكردند. تا روزی كه «آسیه» ـ نامزد ابراهیم ـ و برخی اقوام وی خبر را شنیده و از صحرا به دیدار خانواده آمدند. شیون آنها و تعصب سواران صمصام ماجراهایی را به وجود آورد كه مسیر زندگی بسیاری را تغییر داد." |