| • چکیده : |
,"ستاره با لباس وصله شده و كفش پاره به طرف گورستان دنبال تابوت مادر میرفت. چند مامور شهرداری تابوت مادر، تنها حامی ستاره را حمل میكردند. ستاره ثمرة گناه ناخواسته بود كه هیچگاه سایة پدر را ندید و با فقر و نداری، كنار مادر كه شش سال به سرطان مبتلا بود، زندگی كرد و در غروب سرد زمستان مادر در بستر خاك آرمید و ستاره به سمت خانه به راه افتاد و وسایل خانه را كه صاحبخانه بیرون ریخته بود، دید. او شالی را كه مادرش برایش بافته بود، به دور خود پیچید و بیهدف به راه خود ادامه داد. او در راه با سهراب احتشامی تصادف كرد. سهراب او را به بیمارستان رساند و سپس او را به عنوان دخترخوانده به خانة بزرگ و اعیانی خود برد. سهراب با حیدربابا، مستخدم زندگی میكرد. با صحبتهای سهراب، رنج و درد ستاره كمكم التیام یافت. اما رفتار ستاره، سهراب را به یاد عشق بیسرانجام خود با فروغ میانداخت." |