| • چکیده : |
,"«آرمان»، «آرش»، «شیما» و «آرمین» به همراه پدر و مادرشان در بوشهر، به خوشی زندگی میكردند. یك روز صبح آرمان متوجه شد كه مادرش سرما خورده و بیمار است. او كه خیلی از كارهای خانه را از مادر یاد گرفته بود، فكر كرد كه دیگر بزرگ شده و باید به مادرش كمك كند. سپس دو برادر و خواهر كوچكش را بیدار كرد، آنها را به صف كشید. بدینترتیب او فرماندهای بود كه سه سرباز داشت. سپس او موضوع را با بچهها در میان گذاشت و همگی با كمك یكدیگر كارهای خانه را انجام دادند و از مادر پرستاری كردند. مخاطبان این داستان اجتماعی گروه سنی «ب» هستند." |