| • چکیده : |
,"راوی داستان مردی است شاعر كه میتواند اعماق ذهن انسانها را بخواند و این موضوع او را آزار میدهد و شب و روزش را به هم ریخته است. او میتواند مایة خوشبختی دیگران باشد، اما خودش مدام رنج میكشد، او به همراه دوستش ـ هادی ـ به كوهنوردی میروند. هادی جلوتر از او حركت و او را راهنمایی میكند. هنگامی كه راوی با خطر سقوط مواجه میشود هادی او را نجات میدهد؛ اما او نمیتواند هادی را نجات دهد و به همین دلیل هادی به دره سقوط میكند. حالا او دردی فراتر از رنج درونیاش در خود احساس میكند. او همچنان و با عصایی كه در دست دارد به رفتن ادامه میدهد. حالا شب شده است و او خسته و تشنه روی سنگی میافتد. دلش میخواهد بخوابد و تمام این رنجها را فراموش كند. پشهای وارد بینیاش میشود و خوابش را به هم میریزد، از این رو بلند میشود و با تكیه بر عصایش، دوباره به راه ادامه میدهد. وقایعی كه پس از این به وقوع میپیوندد ادامة داستان را شكل میدهد. داستان به زبان تركی به نگارش درآمده است." |