| • چکیده : |
,"«ماشچگا» نوجوانی است كه به همراه خانوادهاش در روستایی به نام «پاكرو سكایا» زندگی میكند. او كه پدر خود را در كودكی از دست داده است با مرگ مادر غم و اندوه او عمیقتر شده و ملال بر او چیره میشود. با آمدن «سرگی میخائیلیچ» دوست قدیمی پدر كه مردی سی و ششساله و دنیادیدهای است، دیدگاه ماشچكا نسبت به زندگی تغییر كرده و او خود را خوشبخت و سعادتمند مییابد. سرگی میخائیلیچ در حالی كه رفتاری حامیانه و پدرانه نسبت به ماشچگا دارد عشق و دلباختگی خود را از او پنهان میكند. اما ماشچگا به راحتی علاقهاش را ابراز كرده و آن دو با هم زندگی قشنگی را شروع میكنند. بعد از مدتی به شهر میروند و ماجراهایی برای ماشچگا به وجود میآید و او احساس میكند كه عشق همسرش نسبت به او كمرنگتر شده است، كه عامل آن خود ماشچگاست. او تلاش میكند تا همان عشق اولین را دوباره بازیابد؛ اما شدنی نیست و این موضوع سخت او را آزار میدهد؛ اما شوهرش واقعیت را باور كرده و اقرار میكند كه هر سنی اقتضائاتی دارد؛ اما حالا عشق نسبت به فرزندان و به شوهرش به عنوان پدر فرزندانش جایگزین آن عشق اولین میشود كه هیچوقت كمرنگ شدنی نیست." |