| • چکیده : |
,"در شهر بغداد، مردی فقیر و باربر زندگی میكرد كه او را «سندباد حمال» مینامیدند. در یك روز تابستانی كه او سخت مشغول كار بود، به در خانهای باشكوه رسید كه نسیمی خنك از آن بیرون میآمد. برای استراحت روی سكوی جلوی در نشست و چون شكوه و عظمت بنا را دید با خود شعری خواند و موقعی كه خواست به راه بیفتد، پسری خردسال او را از طرف خواجهاش به داخل دعوت كرد. در آنجا او با صاحبخانه كه همان «سندباد بحری» است آشنا شد و سندباد بحری از او خواست دوباره شعرش را بخواند و او هم خواند. سندباد بحری به او گفت میدانم كه زندگی سختی داری، اما من هم پیش از این كه به این سعادت برسم، رنجهای بسیاری كشیدهام. هفت بار به سفر دریا رفتهام و در هر سفر ماجراهایی حیرتانگیز برایم رخ داده است. سپس او شروع به بازگو نمودن آن ماجراها کرد که در ادامه داستان بیان شده است. کتاب حاضر شماره 12 از مجموعه «رمان نوجوان» است." |