| • چکیده : |
,""مرزبان شاه" مدتها پس از ازدواج با زنی عراقی، صاحب فرزند شد. آنها نام فرزند را "خورشید شاه" گذاشتند و او را همراه با برادر ناتنیاش، فرخ روز، بزرگ كرده و انواع دروس را به آنها یاد میدادند. تا این كه روزی خورشید شاه در شكار، دختری زیبا را دیده و دلباخت? او شد، ولی وقتی همراهانش به او رسیدند اثری از دختر نبود. همه تصور میكردند كه دختر در خیالات خورشید شاه بوده ولی وجود یك انگشتر زنان? زیبا حرف خورشید شاه را ثابت میكرد. بعد از چهارماه كسی پیدا شد كه انگشتر را میشناخت. او گفت كه صاحب آن، دختر شاه چین است كه دایهای جادوگر دارد و هیچكس توانایی مبارزه با جادوگر و ازدواج با "مهپری" را ندارد. خورشید شاه و فرخ روز به همراه سپاهیان بسیار عازم چین شدند. در بدو ورود فرخ روز خود را به جای برادر معرفی كرد ولی به حیل? جادوگر دچار شده و زندانی گردید. خورشید شاه طی تلاش برای نجات او و رسیدن به مهپری با جوانمردانی آشنا شد كه تحت رهبری فردی به نام "سمك عیار" قرار داشت. چندی بعد خورشید شاه و دار و دست? سمك عیار برای از بین بردن جادوگر و برپایی مراسم ازدواج دست به كار شدند." |