| • چکیده : |
,"این داستان، روایت پسری است كه پدرش را در سانحهی رانندگی از دست داده و از آن پس، به همراه مادر و خواهرش زندگی میكند. عموی راوی كه گاهی به آنها كمك مالی میكند، پس از مدتی راهی اسپانیا میشود و مادر برای تامین مخارج زندگی، به قالیبافی مشغول میشود و سرانجام نیز كنار دار قالی، جان میسپارد. در پایان داستان، راوی با وكیل عمویش ـ آقای موحدی ـ برخورد میكند و او خاطرنشان میسازد كه: عمویت كه در اسپانیا زندگی میكرده و صاحب كارخانهای بزرگ بوده، به علت سانحهی تصادف از دنیا رفته و چون زن و فرزندی نداشته، وصیت كرده تمام اموالش را به شما بدهم. و بدینترتیب پس از چند ماه، راوی صاحب كارخانهی ریسندگی میشود. او در این لحظه پیش خود میگوید: "الان مادرم كجاست كه این روزهای خوش و زیبای ما را ببیند ولی این را خوب میدانم كه پایه و بنیان این زندگی، همهاش از دعای خیر مادرم است"." |