| • چکیده : |
,""شاهرخ مسكوب" عاشق مادرش بود. به گفتهی خویش مادرش را بیش از دوست داشتن میپرستید. و این احساس در جایجای نوشتههایش نمود دارد. او احساس میكرد باید نسبت به مادر ادای دین نماید اما اجل مهلتش نداد. "كامشاد" پس از وی سعی كرد دین او به مادرش را با چاپ آنچه مسكوب در دفترهای خاطرات و نوشتههای دیگرش دربارهی مادر نگاشته بود ادا كند. این كتاب حاصل همان تلاش است كه در جایجای آن میتوان حس لطیف و غمگین و عاشقانهی یك فرزند نسبت به مادر را یافت. در قسمتی از كتاب میخوانیم: "من در تن مادرم زندگی كردم و اكنون او در اندیشهی من زندگی میكند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی كند. تا روزی كه نوبت من نیز فرا رسد، به نیروی تمام و با جان سختی میمانم. امانت او به من سپرده شده است. دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانهای كه مرگ در من پنهانش كرده است باید بكوشم تا بارور باشم"." |