| • چکیده : |
,"در زمانهای قدیم سه بچه خوك با پدر و مادرشان زندگی میكردند. روزی از روزها، پدر به بچهها گفت: "شما دیگر بزرگ شدهاید، باید بروید و هركدام خانهای برای خودتان بسازید". آنها رفتند و رفتند تا به مزرعهای رسیدند. برادر بزرگتر كه بچه خوك تنبلی بود خانهای از ساقههای گندم و پوشال ساخت. برادر وسطی خانهاش را از چوب و برادر كوچكتر خانهای با آجر و سیمان ساخت. روزی گرگی خاكستری تصمیم گرفت آنها را شكار كند. او ابتدا به خانهی برادر بزرگتر رفت و با یك فوت خانهاش را متلاشی كرد. برادر بزرگتر به خانهی برادر وسطی پناه برد اما گرگ آن خانه را نیز با مشت و لگد ویران كرد. سرانجام هر دو به خانهی برادر كوچك پناه بردند. گرگ هرچه سعی كرد نتوانست وارد خانه شود تا این كه از لوله دودكش به داخل رفت اما در دیگی پر از آب جوش افتاد و با ناله و فریاد برای همیشه آنجا را ترك كرد." |