| • چکیده : |
,"«عمو رینگل هوت» مجرد و داروساز بود و هر پنجشنبه برادرزادة خود «كنرا» را از مدرسه، به خانة خود میآورد و بعد از خوردن ناهار و حرف زدن و خوشگذرانی او را به خانهاش میرساند. روزی كنراد غمگین بود، زیرا باید انشایی با موضوع دریای جنوب مینوشت و هیچ اطلاعی از دریای جنوب نداشت. عمو رینگل هوت و كنراد در آن پنجشنبه با اسب سیاهی به نام «نگرو كالبا» آشنا شدند كه قبلا بهترین اسكیتباز بینالمللی بود. اسب سیاه به خانة آنها آمد و از وجود یك كمد قدیمی قرن پانزدهم خبر داد و گفت راه رسیدن به دریای جنوب از طریق در بزرگی در داخل كمد است. آنها یكییكی وارد كمد شدند. در این كتاب اتفاقات عجیب و غریبی كه برای آنها رخ میدهد به تصویر كشیده شده است." |