| • چکیده : |
,"«خیرمحمد» همراه خانوادهاش در روستایی واقع در كهنوج زندگی میكرد. آنها با تعدادی گوسفند امورات خود را میگذراند. «یارمحمد» و «امانداد» پسرهای او، گله را هر روز برای چریدن به چراگاهی، كه سیاهچمن نامیده میشد، میبردند. یك روز «میرداد»، پسر خان روستا، به آنها گفت كه دیگر گله را به سیاهچمن نبرند تا گوسفندهای آنها آنجا بچرند، چرا كه با خشكسالی آن سال همهجا بیابانی شده بود و علفی برای گوسفندان خان نمانده بود. خیرمحمد و پسرانش از خان تقاضا كردند كه گله را به سیاهچمن ببرند اما او موافقت نكرد. با آمدن گوسفندهای زیاد خان به آنجا، چمنها و سبزهها زیر پای گوسفندان خشك و زرد شد. یارمحمد، به علت كتكی كه میرداد به برادر كوچكش زده بود تا او دیگر گله را به سیاهچمن نبرد، از او كینه به دل میگیرد و در فرصتی مناسب او را زخمی میكند. خان نیز به همراه افرادش به سراغ او میآیند. یارمحمد فرار میكند، اما خان پدر و پسر عموی وی را میكشد. یارمحمد و دوستش «قادر» در روزهایی كه كشور حال و هوایی انقلابی داشت، برای شكایت از خان ظالم روستای خود به كهنوج میروند و اتفاقات زیادی برایشان رخ میدهد." |