| • چکیده : |
,"خرگوش كوچولویی به نام "خرمالو" باید برای بیماری مادرش سیب سرخی را میآورد كه روی بلندترین شاخ? درخت روی تپ? آرزوها بود. اگر او این كار را نمیكرد مادرش میمرد. هنگامی كه او به راه افتاد، خرگوش، جوجهتیغی و طوطی هم خواستند كه با او همراه شوند، چون آنها دوستان خوبی برای هم بودند. اما در راه روباه و پلنگ بهآنها حملهكردند، زیرا كلاغ خبرچینی كرده بود. اما در همین لحظه اتفاق عجیبی افتاد ؛ چرا كهكلاغ فریاد زد شكارچی، شكارچی ! در حقیقت او از كارش پشیمان شده بود. سرانجام آنها با چیدن سیب سرخ، آن را به مادر خرمالو رساندند و اوحالش خوب شد و از هم? آنها تشكر كرد. |