| • چکیده : |
,"درون هر زنی، مردی زندگی میكند كه "محبوب" اوست و درون هر مردی، زنی زنده است كه "شاهد" اوست. شاهد داستان ما آنقدر با محبوبش نزدیك است كه با وی احساس قرابت میكند كه هر مرد دیگری را از خود رانده و دور میكند. تنها همدم شاهد، محبوبش است و هرآنچه دارد با او درمیان میگذارد تا زمانی كه او را گم كرده و روزی احساس میكند محبوب، او را ترك كرده است. شاهد به هر دری میزند، خاطراتش را مرور میكند، حرفهایشان را با هم تكرار میكند، در غیاب محبوب با او سخن میگوید و تا مدتها راه به جایی نمیبرد، اما سرانجام به یك اتحاد رسیده و به خوبی درك میكند كه شاهد و محبوب هر دو یك نفرند و فرقی میان آن دو نیست، او درمییابد به مقامی رسیده كه در پاسخ به سوال "تو كه هستی" پاسخ میشنود همان كه تویی!" |