| • چکیده : |
,"سنجاب كوچولو و آهو كوچولو روزی هنگام گردش و بازی در جنگل به درخت پرسیبی برمیخورند. آنها پس از خوردن چند سیب، تصمیم میگیرند تعدادی سیب نیز برای مادر و پدر آهو كوچولو ببرند. اما در راه به چند بچه خرگوش میرسند كه راه خانه را گم كرده و بسیار گرسنهاند. آنها سیبها را به بچه خرگوشها میدهند و سپس آنها را به خانهشان میرسانند. و پس از چیدن چند سیب دیگر به سمت خانهی آهو كوچولو به راه میافتند. اما اینبار به چند بچه آهوی دیگر برخورد میكنند. و سیبها را به آنها میدهند. سرانجام آنها موفق میشوند. چند سیب برای مادر و پدر آهو كوچولو برده و آنها را خوشحال كنند. فردای آن روز سنجاب كوچولو و آهو كوچولو كه از كارهای دیروز خویش خوشحال و راضی بودند تصمیم میگیرند به دیگر حیوانات جنگل نیز سیب بدهند و آنها را خوشحال كنند. سرانجام آنها آخرین سیب را به جغد میدهند. جغد به آنها میگوید: "از شما بچهها ممنونم، امروز چه كار خوبی كردید! همه در جنگل خوشحال بودند. هرجایی كه پرواز كردم دوستان را شاد و خندان دیدم. شما امروز تنها سیب بین حیوانات جنگل تقسیم نكردید. بلكه با این كارتان دوستی و مهربانی بین آنها تقسیم كردید و باعث شدید آنها به هم نزدیكتر و مهربانتر شوند." |