| • چکیده : |
,"در كتاب دوم از مجموعة «سیپتیموس هیپ» اسكلتی از یك جادوگر، سطح آب را میشكافد و بلمران با این كه از ترس میلرزد، اجازه میدهد اسكلت، سوار قایق شود. بلمران قول میدهد تلاش كند تا اسكلت به زندگی بازگردد و اسكلت نیز قول میدهد او را به كارآموزایاش بپذیرد. در این حال بلم به راهش ادامه میدهد و با اشارة انگشت سبابة استخوانی اسكلت كه به پشت بلمران میخورد به جلو هدایت میشود. سرانجام آنها به لبة باتلاق میرسند، اسكلت آنجا از بلم بیرون میآید و جوان قدبلند با موی روشن را به طرف غمانگیزترین محلی میبرد كه تا به حال دیده است. اسكلت، بلمران را از زمینی متروكه جلو میبرد و وقایعی رخ میدهد كه داستان را شكل میدهد." |