| • چکیده : |
,"دختر كوچولویی با نام «فرانسیس» یك هفته پیش از كریسمس از پنجرة اتاقش همواره پیرمردی ارگنواز و میمونش را مشاهده میكرد. میمون با رد شدن هر عابر كاسهای را برای كمك سمتش دراز میكرد. با فرا رسیدن كریسمس، فرانسیس كه قرار بود در نمایشی در كلیسا شركت كند، با انداختن سكهای در داخل كاسة میمون، از پیرمرد خواست تا به همراه میمونش در مراسم نمایشی كه همان شب در كلیسا اجرا میشد، شركت كند. پس از شروع نمایش، فرانسیس كه باید سخن میگفت ساكت ماند. همة حاضران از سكوت وی تعجب نمودند، تا این كه پیرمرد و میمونش از در كلیسا وارد شدند و در این حال فرانسیس با صدای بلند گفت كه بنگرید برایتان خبر از شادی بزرگ آوردهام." |