| • چکیده : |
,"در زمانهای قدیم، كودكی زرنگ شاگرد یك خیاط خسیس بود. روزی خیاط با یك ظرف عسل وارد دكان شد. او به شاگردش گفت كه داخل ظرف زهر است و برای كاری از دكان بیرون رفت. شاگرد زرنگ كه متوجه دروغ خیاط شده بود تمامی عسلها را خورد و یك تكه پارچه ی اطلسی را پنهان كرد. وقتی خیاط به دكان بازگشت شاگرد گفت كه دزد پارچهی اطلسی را بردهاست و او از ترس كتك خوردن تمامی زهر را خورده تا بمیرد. خیاط خسیس فریاد زد: وای چه بدبختی بزرگی. هم پارچهام رفت و هم عسلم. داستان بالا یكی از پنج داستان آموزندهای است كه از لطیفهها و حكایتهای كلیات عبید زاكانی انتخاب شده و به زبانی ساده در این كتاب مصور و رنگی گردآوری شدهاند." |