| • چکیده : |
,"عسل در خانوادهای با آداب و رسوم سنتی بزرگ شده بود. خانوادهای كه پدر فرمانروای مطلق بود و درس خواندن او را هم جرم میدانست چه رسد به عاشقی. اما عسل و شایان پسری كه وكیل دادگستری بود، عاشق هم شدهاند. عسل با شایان آرامش و عشقی را تجربه كرد كه او را از آن محیط خشك، پدر و تمام افكار و عقاید پوچ و سختگیریهای افراطیشان دور مینمود. او آرزو میكرد كه این آرامش ابدی باشد، اما این خواستة رویایی دستنیافتنی بود. زیرا عسل خود را به دست تقدیر سپرد و به دستور پدر با پسرعموی خود، ابراهیم ازدواج كرد. ابراهیم برخلاف نیاكان خود مردی خودساخته، قابل ستایش و فهیم بود و عسل خیلی زود با عشق ابراهیم به رضایت و خوشبختی رسید و شایان به یك خاطرة دور اما فراموشنشدنی از یك عشق تبدیل شد. اما در پی حوادثی شوم زندگی ابراهیم، عسل و دخترشان گلبهار دچار تزلزل شد و اتفاقاتی افتاد كه آنها را برای امضای طلاقنامه به دادگاه كشاند. این بار نیز شایان بدون این كه در پی تلافی شكست عشقی خود باشد، وارد جریان شد و زندگی عسل را از مهلكه نجات داد و برای همیشه به سمبل عشق، فداكاری و مردانگی تبدیل گردید." |