| • چکیده : |
,"صدها سال از زمان نوح (ع) گذشت و گروهی از فرزندان نوح در دامنهی سنگی كوههایی نه چندان بلند ساكن شدند. مردم این سرزمین از میان صخرهها اتاقهایی برای سكونت تراشیده بودند، اینان بعدها به قوم "ثمود" شهرت یافتند. نعمتهای فراوان، قوم ثمود را از یاد خداوند غافل ساخته بود و آنان نسلی پس از نسلی دیگر بیشتر خدا را فراموش میكردند و كمكم بتپرست شدند. تا این كه خداوند، صالح (ع) را به پیامبری و هدایت آنان برگزید. صالح (ع) سالهای بسیاری مردم را به راه خدا دعوت نمود ولی به جز تعداد بسیار اندك، كسی به حرفهای او توجه نمیكرد. روزی او به نزد سران بتپرست شهر رفت و به آنان پیشنهاد كرد كه من از بتهای شما چیزی بخواهم و شما نیز در مقابل از پروردگار من درخواستی كنید. اگر خدایان شما پاسخ من را دادند من دین شما را میپذیرم ولی اگر خدای من درخواست شما را پاسخ داد شما باید ایمان بیاورید. بدینترتیب بنا به درخواست مشركان به خواست خداوند شتری بزرگ و سرخرنگ به همراه فرزندش از دل كوه بیرون آمد. دهان مردم از شگفتی بازمانده بود ولی بازهم جز گروه اندكی ایمان نیاوردند. مدتها گذشت و شیطان بیش از پیش مردم را فریفت و آنها شتر را كشتند و معجزهی آشكار پیامبر خدا را از بین بردند. خداوند نیز بر آنان عذاب دردناكی نازل كرد و كافران نابود شدند. صالح (ع) نیز به همراه پیروان اندكش از شهر خارج شدند و در سرزمین دیگری ساكن شدند." |