| • چکیده : |
,"«غزل» یكی از دوستان نزدیك «شهرزاد» است كه در مراسم جشن تولد خود، او را به یكی از آشنایان خانوادگیشان به نام «سپنتا رضایی» معرفی میكند و همانجا برنامة سفر شمال به همراه خانوادة رضایی را به شهرزاد اطلاع میدهد و از او میخواهد كه در این سفر آنها را همراهی كند. شهرزاد، در موقعیت بسیار بد روحی قرار دارد؛ به تازگی مادرش را كه تنها همدم و مونس او بود، از دست داده و پدرش نیز كه معتاد است خانه را به محلی برای جمع شدن دوستان و راه انداختن بساط دود و دمشان تبدیل كرده است و به هیچ وجه به تنها دخترش، شهرزاد، فكر نمیكند. شهرزاد در برابر اصرارهای دوستش غزل كوتاه میآید و با آنها به سفرمیرود. اتفاقاتی كه در سفر برای وی به وقوع میپیوندد، ادامة داستان را شكل میدهد." |