| • چکیده : |
,"در دشت سرسبز و بر روی درخت كهنسالی كلاغی به همراه جوجههایش زندگی خوشی را میگذراند، تا این كه روزی ماری بدجنس به آن دشت آمده و در كنار درخت برای خود لانهای ساخت. روزی شغال ـ دوست قدیمی كلاغ ـ نزد او آمد و وقتی او را ناراحت دید، علت را جویا شد. كلاغ گفت: "من با علاق? تمام تخم میگذارم و روزها بر روی آن میخوابم تا صاحب جوجه شوم، اما همین كه برای تهی? غذای جوجههایم از لانه بیرون میروم، مار بدجنس از درخت بالا میآید و جوجههایم را میخورد". شغال پس از شنیدن سخنان كلاغ فكری به ذهنش رسید كه باعث شد كلاغ از دست مار بدجنس خلاص شود." |