| • چکیده : |
,"وقتی "ایزابل سوان" به شهر غمزد? "فوركس" میرود و با "ادوارد كالن" اسرارآمیز و جذاب آشنا میشود، تغییر هیجانانگیز و در عین حال وحشتآوری در زندگیاش به وقوع میپیوندد. ادوارد كالن با پوست بسیار سفید، چشمهای طلایی رنگ، صدای محسوركننده، و تواناییهای فوق انسانیاش، موجودی مقاومتناپذیر و در عین حال نفوذناپذیر مینماید. تا این زمان، او توانسته است ماهیت حقیقیاش را پنهان نگه دارد، اما بلا مصمم است تا راز تیر? او را كشف كند. اما آنچه بلا به آن توجه ندارد، این است كه هرچه به ادوارد نزدیكتر میشود، خود و اطرافیانش را بیشتر در معرض خطر قرار میدهد، و ممكن است زمانی برسد كه دیگر راه بازگشتی نداشته باشد." |