| • چکیده : |
,"در نمایشنامة حاضر، «آرزو» و «رضا» دانشجوی رشتة فلسفه هستند كه پس از آشنایی در دانشگاه، با یكدیگر ازدواج میكنند. آرزو همواره از خداوند بچهای سالم میخواهد و نذر میكند كه هرگاه مادر شد، پنج سال متوالی به زیارت امام رضا (ع) برود. اما فرزند آرزو، بعد از تولد بر اثر تب، فلج میشود. این در حالی است كه رضا كه حالا با گروه منافقین همكاری میكند، قصد دارد تا در روز عاشورا در حرم امام رضا (ع) بمبگذاری كند. رضا در پایان نمایشنامه با صحنة شفا یافتن فرزندش مواجه میشود، اما در همان لحظه صدای انفجاری از داخل حرم شنیده میشود." |