| • چکیده : |
,"در زمانهای قدیم در جنگلی سبز و خرم، حیوانات بسیاری زندگی میكردند. روزی شیر ـ سلطان جنگل ـ تمام حیوانات را جمع كرد و از آنها خواست تا برای ایجاد تنوع در زندگی در جنگل نظرهای خود را بیان كنند. روباه پیشنهاد كرد كه همگی پرنده شوند و پرواز كنند. همه، این پیشنهاد را پذیرفتند و از آب سحرآمیز خوردند و صاحب بالهایی برای پرواز شدند. اما روباهها در جنگل ماندند و تمام قوانین سابق را تغییر دادند و طولی نكشید كه به نزاع با یكدیگر پرداختند. از طرفی حیوانات نیز از وضع جدید خود راضی نبودند. بنابراین بار دیگر از آب سحرآمیز خوردند و به جنگل بازگشتند و روباهها را محاكمه كردند. روباهها از شیر عذرخواهی كردند و او تمام روباهها را عفو كرد، اما روباه خطاكار را نبخشید. كمی بعد جنگل بازهم به روزهای شاد قبل بازگشت." |