| • چکیده : |
,"«مورپرگو» در دهسالگی در یك مدرسة شبانهروزی خارج از محل زندگیاش، در دوردستترین نقطة «ویلتشایر» به سر میبرد. روزی او بهخاطر سختگیریهای مدرسه و حضور پسری شرور به نام «بشیر پومونت» از مدرسه فرار كرد و با یك پیرزن و سگش برخورد كرد. پیرزن او را به خانة بزرگ خود برد. شیر سنگیای كه اطراف آن پروانههایی به اسم «آدونیس آبی» میچرخیدند توجه مورپرگو را جلب كرد. پیرزن داستان شیر پروانهای را برای او تعریف كرد. شیر پروانهای ساختة دست پیرزن و همسر متوفیاش برتی بود. آن شیر سفید در آفریقا با برتی بزرگ شده بود، بعد توسط مردی فرانسوی به سیرك برده شده بود. بعد از سالها زمانی كه برتی مجروح جنگی شده و روی ویلچر مینشست، با شیر سفید كه اسم او را «شاهزادة سفید» گذاشته بودند برخورد كرد. شیر او را شناخت و تا پایان عمر با برتی ماند. عشق برتی به شاهزادة سفید باعث شد كه به یاد او بالای تپة شیر سنگی كندهكاری كنند." |