| • چکیده : |
,"یك روز، شیری به كتابخانه آمد. آقای "مكبی" ـ كتابدار ـ این موضوع را به اطلاع سرپرست كتابخانه، خانم مری ودر، رساند. چون دربار? حضور شیرها در كتابخانه قانونی وجود نداشت و شیر نیز قانونشكنی نكرده بود، خانم مری ودر، حضور او را بیمانع دانست. از آن پس شیر هر روز برای گوش دادن به قصه به كتابخانه میآمد و چون همیشه زودتر از زمان شروع ساعت قصه در كتابخانه حاضر میشد، بدون این كه از او درخواست شود، شروع به انجام بعضی از كارها كرد؛ او دانشنامهها را گردگیری میكرد. پاكت نامهها را لیس میزد و اجازه میداد بچههای كوچك برای برداشت كتاب از بالاترین قفسهها، بر پشتش بایستند. به زودی همه به حضورش در كتابخانه عادت كردند، اما آقای مكبی عقیده داشت شیرها نمیتوانند قوانین را بفهمند، تا این كه ماجرایی باعث تغییر عقید? آقای مكبی شد." |