| • چکیده : |
,"در جنگلی بزرگ و سرسبز شیر بسیار مغروری زندگی میكرد. او خود را از هم? حیوانات جنگل قویتر میدانست و به همین دلیل دیگران را آزار میداد. روزی شیر متوج? بویی شد كه از دوردست میآمد. او با تعقیب بو به شعلههای آتش رسید و با این كه نمیدانست آتش چیست او را مجازات كرد؛ به این دلیل كه بیاجازه به جنگل آمده است. میمون دانا به او گفت كه این آتش است و نزدیك شدن به آن خطرناك است، اما شیرمغرور به میان شعلههای آتش رفت و طولی نكشید كه آتش گرفت و با آه و ناله به سمت چشمه دوید. او دریافت كه خداوند چیزهایی قدرتمندتر از شیر هم خلق كرده است." |