| • چکیده : |
,"موش كوچولو، خیلی تنبل بود. او همیشه در خانه میماند و بیشتر وقتها خواب بود. گاهی به طبقة پایین میرفت و از گذشتههای قشنگاش، از عمو «تومی» میشنید. عموتومی میگفت كه او در یك روز زیبای بهاری به دنیا آمده است. اما موش كوچولو تا به حال بهار را ندیده بود. او نشانههای بهار را از عموتومی پرسید. عموتومی هم گفت بهار آمدنش را خودش خبر میدهد، تو باید صبر كنی. روزها گذشت، برفها آب شد و درختان جوانه زدند. موش كوچولو در خانه منتظر آمدن بهار بود؛ اما خبری نمیشد. تا این كه دوباره به خانة عموتومی رفت. عموتومی هم او را با خود به حیاط برد و گلها و درختان زیبا و جوان را به او نشان داد و از آن به بعد موش كوچولو میدانست نشانههای آمدن بهار چیست. داستان حاضر برای كودكان گروه سنی «ب» تهیه شده است." |