| • چکیده : |
,"روزی صیادی دامش را با مقداری گندم پهن كرد و خودش در علفزار پنهان شد. قرقاول زیبایی به سمت او آمد و شروع به صحبت كرد. صیاد نیز دربارة جفای روزگار و بیكاری برای قرقاول گفت. بعد از آن قرقاول از صیاد خواست تا مقدرای گندم به او بدهد. صیاد هم گفت این گندم مال بچههای یتیم است و تو نباید از آن بخوری. اما قرقاول به حرف او توجهی نكرد و رفت روی دام و شروع به خوردن گندمها كرد، در همان لحظه هم در دام اسیر شد و صیاد با خوشحالی او را به خانهاش برد. این داستان آموزنده از مجموعه قصههای مثنوی، برای كودكان دو گروه سنی «ب» و «ج» تهیه شده است." |