| • چکیده : |
,"ستوان «سیاوش سرمدی» جشنی در باغ بزرگ خود به منظور اعلام خبری خوش برگزار كرده است. سیاوش عاشق ادبیات است و هنر او خواندن اشعار تراژدی شاهنامه میباشد. در جشن، سیاوش با طرز خواندش تمام صحنههای جدال رستم و افراسیاب و شوربختی رستم را كه جگرگوشهاش در آغوش او به زخم خنجر در خون تپیده در نظرها مجسم میكند. آخرین مصرع را با صدای لرزان میخواند و اشك میریزد و شركتكنندگان نیز در چهرههایشان گرد اندوه و تاثر پدیدار میشود. خبر خوش او باردار بودن همسرش، فرنگیس است كه پنج سال عاشقانه با هم زیستهاند. بعد از اعلام خبر، فریاد شادی و هلهله فضا را پر میكند. تا این كه باغبان به سیاوش میگوید كه دو نفر نظامی با او كار دارند. سیاوش میرود و ساعتی از او خبری نمیشد. غم و اندوه جای شادی و نشاط ساعتی پیش را میگیرد. همه ساكت و مغموم آمادة رفتن میشوند. مدتها از سیاوش خبری نمیشود، گویا سرنوشت بار دیگر قصهای همانند رستم و سهراب را برای آنها رقم زده است." |