| • چکیده : |
این داستان برگرفته از مثنوی مولوی، درباره مردمی است كه در زمانهای قدیم در ری "روزگار میگذراند .سالی از سالها بر اثر خشكسالی آب تمام چاهها خشك میشود .در نتیجه، مرد به امید یافتن آب برای فرزندانش به چاپ كنار شهر میرود، اما در آن جا نیز آبی نمییابد .پس از آن به مسجد نزد پیر خردمند میرود و از او طلب یاری میكند .مرد به او میگوید :چنانچه بتواند به ده نور رفته شبی را در مسجد مهمان كش آن ده بگذراند طلسم آسمان خواهد شكست و بار دیگر آسمان خواهد بارید .مرد پس از آن روانه ده نور میشود و در آن جا از پیرزنی نشان مسجد میجوید .پیرزن او را از خوابیدن در مسجد برحذر میدارد، زیرا هیچ كس شب را تا به صبح در مسجد نگذرانده، مگر آن كه صبحدم او را مرده یافتهاند .با این همه، مرد مصمم در مسجد میخوابد، سپس وقایعی روی میدهد و عاقبت طلسم آسمان میشكند." |