| • چکیده : |
,"«مارك» به همراه دوستان خود «اریك» و «جول» و خواهرش «جسیكا» تمام روز با كامپیوتر بازی سلطان جنگل میكردند و سرهای خشكیده در جنگل جمع میكردند. بعد از رفتن اریك و جول، خانم «كارولین» از طرف خاله «بنا» برای مارك هدیهای آورد. خاله بنا دانشمندی بود كه روی حیوانات جنگل و درختها و گیاهان جنلگی مطالعه میكرد. كارولین یك سر خشكیدة انسان آورده بود. نیمههای شب سر خشكیده از پشت نور زرد عجیبی كه دورش را گرفته بود به مارك پوزخند میزد و با چشمهای براق وحشتانكش به مارك خیره شده بود. با آوردن سر خشكیده مارك و دوستانش گرفتار ماجراهای ترسناكی شدند كه در این كتاب به تصویر كشیده شده است." |