| • چکیده : |
,"زلال دختر نابینا و فهیمی بود كه به همراه برادرش، زمان با آبرومندی زندگی میكردند. پدر و مادر آنها فوت كرده و زلال و زمان خصایصی انسانی بیشماری را از آنها به ارث برده بودند. روزی زلال و زمان مرد جوانی را كه با ماشینی تصادف كرده و راننده فرار كرده بود، نجات دادند. آنها او را خانه بردند، از او مراقبت كردند و از مرگ حتمی نجاتش دادند. آن مرد جوان، امید، از پدری ایرانی و مادری فرانسوی، و فردی تحصیلكرده بود. مادر هنگام مرگ، از امید خواسته بود كه به ایران بازگردد و از پدر خود كه به بیماری بدبینی گرفتار شده بود، مراقبت كند. امید تحت تاثیر بدرفتاری پدر، افسرده شده و احساس ناامیدی و تنهایی به او دست داده بود. اما در طی تصادف و آشنایی با زلال و زمان زندگیش متحول شد." |